سه هم زبان
عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند
و ما سه تن ، بی آن که با هم باشیم ،
با هم تنهاییم .
و زمان ، ما سه هم زبان را نیز
یک در حصار قرنی جدا
زندانی کرده است !
"دکتر شریعتی"
عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند
و ما سه تن ، بی آن که با هم باشیم ،
با هم تنهاییم .
و زمان ، ما سه هم زبان را نیز
یک در حصار قرنی جدا
زندانی کرده است !
"دکتر شریعتی"
خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،
آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،
آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،
آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،
آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند
و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،
سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،
تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…
تا تنها امیدم تو شود
چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :
تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم
این چگونه سوگندی است؟ چرا همیشه منم که به فداکاری نیازمندم؟ چه کسی فداکاری می کند؟ چه کسی محتاج گذشت است ؟ اگر بنا است که عواطف انسانی باید قربانی منافع مادی گردد چرا مظهر نخستین تو باشی و دومین من؟ مگر تو از من بهتری ؟ مگر تو از من به این دین مؤمن تری؟ مگر تو صبرت از من بیشتر است ؟ مگر من از تو دنیا پرست ترم؟ مگر آنگاه که حقیقت و مصلحت با هم مغایر شدند حتما این توئی که اولی را و این منم که دومی را باید بر گزینم؟
از این سوال های رنج اور بگذریم.
اما سؤال های دیگری باز به من هجوم می آورد : از آنجا که خواستن یا نخواستن مطرح است ، سفارش ، خواهش، دستور یا پیشنهاد معنی دارد و بع جا است. اما در جایی که سخن از توانستن و نتوانستن است این کلمات همه معنایش را از دست می دهند. به کسی که زندانی است و در زندان نیز به زنجیرش بسته اند سوگند دادن که به خاطر من که در این شهرم ممان و اگر جای دیگری آزادتری آنجا را انتخاب کن سوگند خنده اوری است ، بلکه گریه اوری ! که او مگر نمیداند من چرا اینجا مانده ام ؟ که او مگر نمی داند که نمی توانم بروم؟ که این سوگند دادن که برو جز انکه زنجیر را به یادش آوری و نمیتوانم را به او بنمایی چه سودی میتواند داشت؟
هر موجودی د رطبیعت "آنچنان است که باید باشد" و تنها انسان که هرگز آنچه که باید باشد نیست،آدمی هر چه روح میگیرد و هرچه از آنکه "هست" فاصله می یابد ، از آنکه"باید باشد" نیز دورتر میشود و این است که هرکه متعالی تر است، از وحشت ابتذال ، هراسناک نر است و از بوند خویش ناخشنودتر و یان است فرق میان انسان و حیوان.
منبع:کتاب کویر دکتر شریعتی.
به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند)
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب هایم و نوشته هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد ...
"در آغاز هیچ نبود ،کلمه بود ، وآن کلمه خدا بود”.
و"کلمه" بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ،چگونه میتوان بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ،
و با "نبودن" چگونه میتوان "بودن"؟
وخا بود وبا او عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفایی هست برای "گفتن"،
که اگر گوشی نبود؛ نمیگوییم.
و حرفایی هست برای "نگفتن"؛
حرفایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آورند.
حرفایی شگفت، زیبا اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه ی حرفایی هست که برای نگفتن دارد،
حرفای بی تاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش،هر یک ،انفجاری را به بند کشیده اند؛
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند ... .
اینان هماره در جستجو ی "مخاطب" خویشند،
اگر یافتند ، یافته میشوند ...
... و
در صمیم "وجدان" او،آرام میگیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند،
و اگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش میکشند دما دم ،حریق های دهشتناک عذاب برمیافروزند.
و خدا،برای نگفتن حرفایی بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج میزد و بی قرارش میکرد.
وعدم چگونه میتوانست "مخاطب" او باشد؟
هرکس گمشده ای دارد، وخدا گمشده ای داشت.
هرکس دو تاست،وخدا یکی بود.
و یکی چگونه میتوانست باشد؟
هرکسی، به اندازه ای که احساسش میکنند،"هست".
هر کسی را نه بدان گونه که "هست " احساس میکنند،
بدانگونه که "احساسش" میکنند،هست .
انسان یک لفظ هست،
که بر زبان آشنا میگذردف
و "بودن" خویش را از زبان دوست میشنود.
هر کس "کلمه"ای است :
که از عقیم ماندن میهراسد ... .
منبع :کتاب دفترهای سبز دکتر شریعتی
امیر از او پرسید:"چه بر سرت آمده"
مرد در پاسخ گفت:"ای امیر،پیشه ی من دزدیست،امشب که برای دزدی به دکان صراف رفتم،وقتی که از پنجره بالا می رفتم اشتباه کردم وداخلدکان بافنده شدم،در تاریکی روی دستگاه بافندگی افتادم و چشمم از کاسه در آمد.اکنون ای امیر میخواهم داد من را از مرد بافنده بگیری."
آن گاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت:"ای امیر ،فرمانت رواست.سزاست که یکی از چشمان مرا در آورند.اما افسوس من به هر دوسو ی چشمم نیاز دارم تا هر دو سو ی پارچه ای را که می بافم را ببینم.ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد و در کار و کسب او هر دو چشم لازم نیست."
امیر کس در پی پینه دوز فرستاد.پینه دوز آمد و یکی ا زچشمانش را در آوردند.
و عدالت اجرا شد.
منبع :کتاب پیامبر و دیوانه از جبران خلیل جبران به ترچمه ی نجف دریابندری.
روزگاری که برای جیم ران کار میکردم و بایدپانصد نفر را راضی میکردم که بلیت سمینارهای او را بخرند، روزانه مجبور بودم که سه بار سخنرانی کنم تا با تعداد بیشتری صحبت کنم و راضیشان کنم که به این سمینار بیایند. در حالی که دیگر همکاران من ، هفته ای یک بار سخنرانی میکردند و سعی داشتند که مشتری هایی برای سمینار دست وپا کنند.
آنها در طول سال، چهل و هشت بار سخنرانی میکردند و من ، روزانه سه سخنرانی.یعنی هر هفته،من بیست و یک بار سخنرانی داشتم و در هر ماه،به اندازه دو سال آنها تمرین میکردم.طبیعی بود که من با این شدتی که تمرین میکردم و مجبور بودم که سخنرانی کنم ، هر یال به اندازه بیست و دو سال آنها پیشرفت میکردم. من هم سخنرانی های خود را خراب میکردم و گاهی نمی توانستم به خوبی این کارا را انجام بدهم، اما این حجم از تمرین ها ،باعث شد که بسیار بیشتر از دیگران پیشرفت کنم به این سطح از مهارت برسم؛جوری که دیگران فکر کنند که من ،چنین مهارتی را مادر ذادی داشته باشم."
آری تکرار چنین میکند؛از انسانی معمولی،پلی به مقصد انسانی فرا معمولی و غیر عادی که دیگران با چشم تحسین حسرت به او نگاه میکنند،انگار که جادوگری دیده باشند از سرزمینی دیگر .
منبع:مجله موفقیت.
تاگور از خاندان برهمنان هند بود. بنیادگذار خاندانش مردی به نام پَنچامَن کوشاری بود. او در آغاز در جسورJesseor در بنگال جنوبی میزیست ولی پس از پیدا کردن اختلاف با مرزبان آن سامان در سالهای پایانی سده هفدهم از شهر خویش به دهکده ماهیگیری کوچکی به نام گوویندپور کوچید. مردم این دهکده که از طبقههای پست هندوستان شمرده میشدند زیستن خانوادهای از طبقه برهمنان را در میان خویش ارج نهادند و به پنچامن لقب تهاکور Thakur دادند که معنای سرور را در زبان هندی میرساند.پس از چندی که این خاندان با انگلیسیان ارتباط برقرار کردند و به داد و ستد با هم پرداختند نزد انگلیسیان تاگور Tagore خوانده شدند که تغییر شکل داده همان تهاکور بود و رفته رفته به عنوان نام خانوادگی بر این خاندان به جای ماند.
پس از چندی دهکده زیستگاه آنان و دهکدههای گرد آن به شهری دگرش یافت و نام کلکته را به خود گرفت. خاندان تاگور هم که داد و ستد گستردهای با انگلیسیها داشتند به رونق و سود و دارایی بسیاری دست یافتند. اوج پیشرفت این خاندان در زمان پدربزرگ رابیندرانات تاگور که دورکنات Dwarkanath نام داشت پدید آمد. وی که در ۱۷۹۴ دیده به جهان گشوده بود به جوانمردی و بخشندگی شهرت داشت و همچنین رهبر آیین راج رامهوم روی Raja Rammohum Roy بود. دورکنات دوبار به انگلستان رفت که بار دوم به سال ۱۸۴۴ بود. وی از این سفر باز نگشت و در سال ۱۸۴۶ در شهر لندن درگذشت. از او سه پسر به جای ماند که بزرگترین آنها دبندرانات Dbendranath (پدر رابیندرانات تاگور) در سال ۱۸۱۷ زاده شد. از آنجا که وی مردی دیندار و پارسا بود از سوی هندوان لقب مهاریشی - را که لقبی است ویژه رهبران دینی - یافت.
مادر رابیندرانات ،سارادادیوی Sarada-devi نام داشت که در ۸ مارس ۱۸۸۵ درگذشت.
مهاریشی چهارده فرزند داشت که رابیندرانات کوچکترین آنها بود. بزرگترین برادر رابیندرانات دویجیندرانات نام داشت که مردی دانشمند بود و دستی در فلسفه و شعر و ریاضی و موسیقی و ادب داشت. وی در سال ۱۹۲۶ درگذشت. دومین پسر او ساتیندرانات نام داشت که دارای دانش سانسکریت و چیره به زبانهای بنگالی و انگلیسی بود. سومین پسر او همندرانات که در چهل سالگی درگذشت و از رابیندرانات بیش از دیگران پرستاری کرد و بدو بنگالی و انگلیسی آموخت. پنجمین پسرش جویتیریندرانات نام داشت که شاعر، نویسنده، موسیقیدان و همچنین مردی میهنپرست بود. او تأثیر بسیاری بر رابیندرانات گذارد. وی در سال ۱۹۲۵ درگذشت. از دختران او یکی سودامینی بود که پرستار پدر پیرش و برادر خردسالش رابیندرانات بود،دیگری که پنجمین دختر مهاریشی هم بود سورناکوماری نام داشت که نویسنده و موسیقیدانی آزادیخواه بود که در بیداری زنان بنگالی کوشش بسیار نمود.
آغاز زندگی:
رابیندرانات در بامداد ۷ مه ۱۸۶۱ ترسایی زاده شد. او چهاردهمین و واپسین فرزند مهاریشی بود. وی را در میان خانواده رابی میخواندند. سیزده سال و ده ماه از زندگیش گذشته بود که مادرش را از دست داد. از آنجا که پدرش که زمیندار بزرگی بود پیوسته در سفر بود نگهداری وی بر گرده برادرانش افتاد.
وی زیر تأثیر خانواده از کودکی با فلسفه و چهرهپردازی و موسیقی و شعر و نویسندگی آشنا شد. خواندن و نوشتن را در خانه آموخت. او از هشت سالگی شعر میگفت. وی را به آموزشگاههای گوناگون فرستادند ولی وی با مدرسه خو نمیگرفت و از آن گریزان بود چنانکه در بزرگسالی مدرسه را آمیزهای از بیمارستان و زندان خواند.
هنگامی که وی دوازده ساله بود پدرش وی را با خود به هیمالیا برد. دیدار از طبیعت و نیایشگاههای هندوان اثر بسیاری در او گذارد. وی دانشگاه تاگور را در جایی که در این سفر دیده بود و پسندیده بود در آینده برپا داشت. این سرزمین را که خاکی سرخ داشت خریداری کرد و چندی پس از آن در آنجا خانه و باغی ساخت و آنجا را شانتینیکتان(به معنای رامشگاه) نامید. او از این پس دلبستگی بسیاری به طبیعت پیدا کرد. پدرش بدو سانسکریت و انگلیسی و ادب بنگالی میآموخت.
وی در سال ۱۸۷۵ هنگامی که چهارده ساله بود دیگر مدرسه را کنار گذاشت. در همین هنگام بود که مادرش درگذشت. برادرش جویتیریندرانات وی را به خانه خود برد و همسرش کادامبری چون مادر از او پرستاری کرد. در آوریل ۱۸۸۴ کادامبری به دلیلی ناآشکار خودکشی کرد. مرگ وی بر رابی جوان اثر بدی گذاشت.
مهاریشی به پیشنهاد ساتیندرانات برادر دیگر رابی وی را برای دانشاندوزی به انگلستان فرستاد. در سپتامبر ۱۸۷۸ رابی به همراه برادرش ساتیندرانات به انگلستان رفت. او را در آغاز برای خواندن حقوق بدانجا فرستادند ولی رابی به موسیقی و شعر و ادب پرداخت.
رابیندرانات به خواست پدر در هنگامی که بیست و دو ساله بود با دختری از گروه برهمنان به نام بهاوتارینی ری چودری Bhavatarini rai Chowdhry پیمان زناشویی بست. رابیندرانات پس از آن همسرش را مرینالینی Mrinalini میخواند.
در ۲۲ دسامبر ۱۹۰۱ وی به شانتینیکتان رفت و در آنجا آموزشگاهی را به نام برهماچاریه اشرام گشود .این آموزشگاه در آغاز پنج شاگرد داشت که یکی از آنان بزرگترین پسر خود تاگور بود. همچنین آنجا پنج آموزگار نیز داشت. از آنجا که از میان آموزگاران پنج تن مسیحی بودند برپایی چنین جایی بر هندوان دیندار خوش نیامد.
در همان سال همسرش مرینالینی سخت بیمار شد،وی را به کلکته بردند ولی وی در ۲۳ نوامبر ۱۹۰۳ درگذشت. از او پنج فرزند به جای ماند.
چندی پس از آن دومین دخترش رنوکا بیمار گشت و سرانجام در سپتامبر ۱۹۰۳ نه ماه پس از مادر و در سیزدهسالگی در گذشت. چندی پس از آن در پی با مرگ یکی از شاگردانش به بیماری آبله روبرو شد و چون این بیماری واگیر بود به ناچار آموزشگاه را به جای دیگری به نام شلیدا برد. در ۹ ژانویه ۱۹۰۵ پدرش مهاریشی در هشتاد و هشت سالگی جان سپرد. در ۲۳ نوامبر ۱۹۰۷ جوانترین پسرش سامیندرا مرد و پدر را داغدار کرد،وی هنگام مرگ سیزده ساله بود. این رویدادهای تلخ بر شعرهای تاگور اثر بسیاری گذارد.
نامآوری:
تاگور در سال ۱۹۱۲ در اندیشه افتاد تا شعرهای دفتر شعر پرآوازه خود گیتانجلی Gitanjali را به انگلیسی برگرداند. وی در ۲۷ مارس همان سال با پسرش راتیندرانات و همسر او به لندن رفت، در آنجا برگردان گیتانجلی را به پایان رساند. این شعرها در انگلستان بسیار پذیرفته شد و با اقبال اهل ادب روبهرو گردید. وی در ماه اکتبر همان سال با پسر و همسرش به آمریکا رفت و در ژانویه ۱۹۱۳ به لندن بازگشت و چندی پس از آن به زادگاهش بازگشت. در نوامبر همان سال در شانتینیکتان آگاه شد که شعرهای
گیتانجلی برایش جایزه نوبل را به ارمغان آورده است. تاگور زین پس آوازه جهانی یافت. او نخستین آسیایی است که به جایزه نوبل دست یافت. تاگور به سال ۱۹۱۴ جایزه نوبل و نشان فرهنگستان سوئد را از دست لرد کار مایکل مرزبان بنگال دریافت داشت.
در هنگام برپایی جنگ جهانی یکم در مه۱۹۱۶ به ژاپن رفت و پس از سه ماه، در ماه سپتامبر همانسال برای دومین بار به آمریکا رفت. در ژانویه ۱۹۱۷ به ژاپن و از آنجا به هند بازگشت.
در ۳ ژوئن ۱۹۱۵ دولت انگلستان بدو لقب شوالیه داد ولی پس از کشتار مردم پنجاب در 13 آوریل ۱۹۱۹ تاگور از لقب و نشان انگلیسیها چشم پوشید و آن را برای فرماندار آن زمان هندوستان پس فرستاد.
او در بسیاری از کشورهای آسیا، اروپا، آفریقا و آمریکا به گردش و دید و بازدید و سخنرانی پرداخت. تاگور در ۱۵ آوریل ۱۹۳۲ به همراه عروسش پراتیمادیوی و دینشاه ایرانی (از پارسیان نامدار هند) به دعوت دولت ایران به ایران رفت. جشن هفتادمین زادروز او در تهران برپا گردید. در این هنگام از رضاشاه پهلوی شاه آن زمان ایران خواست تا برای آموزش جوانان هندی استادی را به هندوستان به دانشگاه او بفرستد که او ابراهیم پورداوود را برگزید و به هندوستان فرستاد.
پس از آن وی از راه بغداد به هند بازگشت. در این هنگام بود که خبر درگذشت نوهاش نیندرانات را که در آلمان درس میخواند، شنید.
تاگور در ۱۵ مه ۱۹۲۶ به دعوت بنیتو موسولینی به ایتالیا ره سپرد. در آن هنگام با جواهر لعل نهرو و همسرش دیدار کرد و میهندوستی و آزادگی وی را ستود.
وی در سپتامبر ۱۹۴۰ به کوههای هیمالیا -همانجا که در کودکی پدرش وی را بدانجا برده بود- رفت. ناگهان ناخوش شد و به ناچار به کلکته بازگشت. پس از درمان به شانتینیکتان رفت. دوباره بیمار شد و او را در ۲۵ ژوئیه ۱۹۴۱ به کلکته بردند. در انجا او را جراحی کردند ولی حالش بدتر شد. سر انجام در 7 اوت همان سال در حالی که هشتاد سال و سه ماه از زندگیش میگذشت جان سپرد. او آن اندازه زنده نماند تا آزادی هند را ببیند.دو اثر داستاني مهم وي به فارسي ترجمه شده است: 1- خانه و جهان ترجمه زهرا خانلري .اين داستان در ليست روزنامه گاردين ( 1000 رمان كه هر شخص بايد بخواند) و همچنين روزنامه ديلي تلگراف (100 رمان كه هر شخص بايد بخواند) قرار دارد 2- كشتي شكسته ترجمه عبدالمحمد آيتي
تاگور و گاندی:![]()
تاگور نخستین بار در ۱۰ مارس ۱۹۱۵ با ماهاتما گاندی در شانتینیکتان دیدار کرد و گاندی شش روز مهمان تاگور بود. از این پس دوستی پایداری میان این دو پدید آمد. بار دوم در مه ۱۹۲۵ باز گاندی چند روزی را در کنار تاگور گذراند. در هنگامی که در سال ۱۹۳۲ گاندی دست به روزه برای پذیرش خواستههای هندیان از سوی انگلستان زد در آغاز کار نامهای به تاگور نوشت و در آن از او خواست تا برایش دعا کند. تاگور به دیار او شتافت و پس از بیست و شش روز که انگلستان درخواستهای او را پذیرفت وی در حالی که سر بر بالین تاگور داشت روزه خود را گشود. او با وجود ارتباطش با مهاتما گاندی، فاصله خودش را با سياست حفظ كرد. او تا دههٔ ۱۹۳۰ در بسیاری از ایالات بنگلادش و هند سفر کرد. در سالهای بعد به کشورهای مختلف جهان از آرژانتین تا ایران سفرهای بسیار کرد.
پایان.
آنها که عقلشان به چشمشان است و فهمشان برده ی ذلیل تاریخ و جغرافی مخاطب من نیستند، من با آنهایی سخن می گویم که آنچه در پس دیوار زمان و دور از صحن تنگ مکان می گذرد می توانند ببینند و فهم کنند و چنین کسانی هم هنوز هستند ، کم، اما بسیار! اینهایند گلهایی که در این خارستان کویر روزمرگی که چرا گاه گوسفندان و شتران و گردشگاه و خوابگاه مارمولکان و مارها و گژدم ها و خر های خداست می شکفند و بوی آدمیزاد می دهند ، گلهای زیبا و معطر حیات در این دنیائی که قبرستان زندگان است ! گلهای خوب! گل صوفی! گل هوما، رزاس!
ما سه تن بودیم ، یادم هست : مسیح ، عین القضات و من! هر یک در سرزمینی زادیم ، مسیح از شهر کنار رود جلیله و عین القضاة از همدان ، شهری پیر و سالخوورده همچون تاریخ ، هم سن و سال تاریخ و من از قلب گداخته و ساکت و بی آب و آبادی کویر ، دل آتش!
تا سر از دنیای مواج و طوفان خیز رملهای داغ کویر برداشتم و چشم بر کویر دوختم دانستم که اینجا کجاست ! دوزخی بزرگ با ملائک عذاب و پل صراطی باریک تر از مو ، برنده تر از شمشیر و در زیرش چاه ویل و جنازه های پیاپی آدم ها که پیاپی در آن سقوط می کنند و تا هفتاد هزار سال سرنگون در کار سقراطند و…
بالاخره غربت و … بالاخره تنهایی و… بالاخره پلیدی عام و زشتی عام و نفرت عام ، افق در افق بیهیچ لبخند چشمه ساری ، پیغام نسیمی ، برگ سبزی ، امید رویشی ، پیک آشنایی هیچ! هوا ! آتش! زمین
همه چرنده ، همه خخزنده ! کمند جانورانی که بر روی پا بایستند ، بروند،کمند آنها که بپرند، اوج گیرند ، همه بر وری سینه ، بر روی شکم می خزند…
اگر بر روی پا گام برداری تا زانو به رمل فرو می روی . زمین تو را می بلعد!
و مسیح که تنها مادر داشت کمترین رگه ی خشونتی لطافت مادرانه ی روح معصومش را وی از نخستین آثاری که در روح کودک نقش مس بندد محروم بود ، از نصایح ، نصایح پدرانه ، هر چه باشد و پدر هر که ، به هر حال از جنس عقل است و مصلحت ! و چه خشن و سنگین اند این دو ! روح را که لطافتش در خیال نیز نمی گنجد به قالب های خشک عقل می ریزد ، روح را که بی حساب دوست می دارد ، بی تصمیم عشق می ورزد و بی درنگ خود را فدای خوب ، بی تردید قربانی زیبا می کند حسابگر و صلاح اندیش و مقدمه چین و زرنگ و محافظه کار و مغرض بار می آورد . پرتو مهربان و، نوازشگر مهتاب ، لبخند بی دریغ و سخاوتمند طلوع آفتاب را که نه به پاداش و به حساب، بل به سرشت و ذات خویش نور چراغی می سازد که روشن می سازد اما در ازای روغنی که بایدش داد و روشن اما تنها کسی را که روغنش داده است ، نه همه جا را ، آنجا که ولی نعمتش می خواهد ، ئه بی حساب به اندازه ای که روغنش داده اند !
چراغ این روشنی ده خردمند مصلحت اندیش و آفتاب
این روشنی دهنده دیوانه ، دیوانه! که نه روغنی می دهندش ، بل از گداختن ذات خویش می تابد و نه به پاداش انچه گرفته است ، نه پیش پای آنکه شکمش را سیر کرده است ، تنها آنانی را که دارند تا او را مخزد دهند ، بلکه همه را همه چیز را ، همه جا را… و اگر در برابر جلال خورشید جائی سایه ای می بینی ، اینجا کسی است که خود از خورشید گریخته است ، که خود افتاب را نخواسته است ، دامان زرین و حیات بخشش را گرد خود فراچیده است.
و چنین است که می گویند چراغ خرد و می گویند آفتاب عشق.
و مسیح برادر من ، برادر پاک و مهربان من پدر نداشت تا از آفتاب او چراغی سازد و مسیح ما را ارسطوئی بار اورد که می گفت آتنی ها ، اسپارتی ها ، یونانی ها ، بربر ها ، آزادها ، برده ها ، اشراف ، دارندگان شرف، مردم ، بی شرفها!
زیرا حکیم چراغ ملت خویش است ، چشم جامعه ی خویش است و مشعل فروزان سرزمین خویش است و ارسطوی حکیم چنین بود … مدرسه های آتن ، اوستادان خرد و دانش او را چنین ساخته بودند ، اما مسیح را کسی نساخت، کسی نداشت که او را بسازد ، همچنان آفتاب ماند ، بر کرانه های آرام و منحط و دور از مدنیت و فلسفه و خردمندی و علم بحر احمر ، در میان بردگان و ماهیگیران گمنام و ماهیگیران گمنام و فقیر و خوار فلسطینی ، دیل کارنگی یی نبود تا لبخند های او را تنظیم کند ، تا به او بیاموزد که بر چهره ی چه کسانی باید لبخند زد و در برابر چه کسانی باید اخم کرد و او را بیاگاهند که لبخند را انواعی است . نوازشگرانه ، عاشقانه، دوستانه ، کینه توزانه ، عاجزانه ، ملتمسانه ، و هر نوعی از نوعی از آدم ها و این بود مسیح ، همچون هر کودکی از مادرش آفتاب را می گیرد و پدر آن چراغ را می سازد ، همچون آفتاب میدرخشید و نور و گرما نمیداد ، میبخشید،نمی بخشید ، از او می تراوید ، همچون سپیده دم لبخند می زد و همچون طلوع آفتاب یک نوع لبخند بیش نداشت ، بر صحرا، بر شهر، بر کوه، بر دشت ، بر خشکی، بر دریا، بر بلندی، بر پستی، بر ویرانی، بر آبادی ، بر کاخ و کخ بر آزاد و برده.
کسی به او نیاموخت که لبخند را انواع است و کسی به او نیاموخت که انسان را نیز انواع است و هر نوعی از آن ویژه ی نوعی از این ویژه ی و میان لبخند ها و آدمها چه رابطه هاست و چه علمی است علم لبخند ها و ادمها! و مسیح را اموزگاری نبود ، مدرسه نداشت تا علم بیاموزد ، امی ماند ، همچنان ابراهیم که امی بود، همچون محمد که امی بودو هزار سال پس از ارسوی حکیم که در آتش سرشار از فلسفه و علم و عقل آموخته بود و می اموخت که انسان ها بر چند نوعند : گروهی اشراف(اریستوکرات ها) که ذاتا شرافتمند اند و شایسته ی آقایی و سروری و حکومت بر خلق و گروهی بی شرف اند ( دمو ها ) و بایسته ی محکومیت و رعیت و ذلت و اطاعت و گروهی آزاد از مادر می زایند و گروهی بردده از صلب پدر می آیند و وای اگر برده زنجیر بگسلد و آه اگر مردم که در فطرت بی شرف اند جای آقایان و سروران را که شرف در خمیره شان سرشته است بگیرند.
محمد ، هزار سال پس از او آمد و می پنداشت که مردم همه از یک آب و گل اند و ندانست که سید قریشی از سیاه حبشی شریف تر است و بد تر از این واقعیت و حقیقت را دگرگون می دید و ملأ را و ملوک را پست تر و شوم تر پنداشت و بردگان و «اراذل» و غربا را و بی سر و پا و بی تخمه و تبارها را عزیزتر می شمرد که او نیز علم نیاموخته بود …که محمد نیز معلم نداشت تا او را علم بیاموزد و پدر ندید که او را خردمندی تعلیم کند.
منبع:گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی
من سه جور نوشته دارم ، « سیاسیات » ، « اسلامیات » و «کویریات» !
آنچه از کویر کویری تر است ، کتاب مفصل « رنج بودن» ( هبوط) است که :
فرض کرده ام یک موجود انسانی ، از نخستین لحظه ی خلقت خویش در عالم ذر ، در آن نشأتی که آدمیان بصورت یک ذره ی وجودی ، یک ماهیت مجرد ، در زمین و دلهره ی بازگشت که درعمق وجود آدمی در طبیعت است . تو به آدم برای گناه عصیان اولیه اش که در فطرت هر انسانی است ، چون هر کسی آدم است ! و غم غربت و تلاش برای بازگشت به بهشت موعود ، تجلی های گونه گون در مکتب های متضاد و دور از هم دارد . از قصه ی افرینش در اساطیر سرخ پوشان امریکا گفته تا تلاش و ریاضت برای رفتن به نیروانا در مکتب بودا و حتی در اثر استرینبرگ می گوید : من احساس می کنم اینجایی نیستم ( کتاب گرسنگی و تشنگی ) و حتی آلبرت کامو در یکی از آثار آخرینش(وطن و تبعید گاه)!
این دغدغه وجودی و عطش فطری متعالی ترین جلوه ی بیماری مسخ فطری آدمی است ، بی «خود» شدن است. همه ی مکتب های نتضاد و متنوع فعلی آدم بودن را در بشر نفی می کنند . فاجعه ی الیناسیون همین تغییر ماهیت انسان است . اندک اندک انسان ها فراموش می کنند که آدمیزادند .
باید « آدم » بودن را در خود به یاد خود آوریم .
آنچه زندگی در این تبعید گاه را از یاد ما می برد ، رسالت پیامبران تنها همین است که آن را به یاد ما آورند
« ذکر » یعنی این ، این است که قرآن به صاحب بزرگترین رسالت خویش می گوید : « انما انت مذکر »!
تو تنها و تنها ، یاد آوری !
حتی مسئولیت اجتماعی ، اگر در سطح روزمره ی سطحی و سیاسی اش محدود شود ، آدم را الینه می کند . این است که کویر می کوشد تا به یاد تو که غرقه در اب و آبادی زندگی شهری ، آورد که :
ای خو کرده به غربت غرقه در روزمرگی دنیا
ای به صدها بند نیاز چسبیده به خاک !
ای در بهشت بی دردی و نا بینایی دلخوش کرده و خود را قطعه قطعه ، نواله ی سگ های هار لحظه ها و نیازهای دروغین کرده ،
ای قربانی مصرف ! کالای مصرفی مصرف هایت !
ای غربت
زندگی بورژوازی و فلسفه ی مصرف ، عطش عزیزت را فرو ننشاند ! شعله ی عشق را در جنسیت فرو نکشند ،
آب کم جو تشنگی آور به دست!
چه آرامش مرده و چه برخورداری مرداری! عطش ، دغدغه ، غشق، جدایی غربت ، بیگانگی از خویش ،… همه یعنی « خود آگاهی »!
آنچه در آبادیها از ادم می گیرند ، در کویر می توان به دست اورد . کویر « خود آگاهی هبوط است »،
هبوط ادمی از بهشت بی دردی دنیا ! دنیا؟ زندگی بین ، پست ، « فدا کردن آسایش در راه بدست آوردن وسایل آسایش »
چه احمقانه! دور باطل بلاهت! نظام سرمایه داری تنها کالا تولید نمی کند ، بیشتر احتیاج توید می کند ،احتیاج های دروغین . ما اکنون هم مصرف هایمان مصنوعی است و فابریکی ، هم احتیاجهایمان
عشق می میرد و ما به صورت پیچ و مهره های تراشیده ای در این ماشین خشن پولادین که در دوری پلید، بر گرد منافع اقلیتی آدمخوار می گردد ، نصب می شویم ،
احتیاج به یک عصیان داریم ، فرار از این شهر به کویر
در کویر هم بهتر میتوان به خود آگاهی رسید ، هم خوب تر جهان را دید ، هم بهتر خدا را یافت و هم آسان تر و سبک بار تر برای خلق ، مرد!
منبع:هبوط دکتر شریعتی.
میدانم که وقت میگیرد اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تأثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر میتوانید به او نقش مؤثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز میکنند، دقیق شود.
به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایمها، ملایم و با گردنکشها ، گردنکش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست میرسد انتخاب کند.
ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید.
اگر میتوانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
به او بیاموزید که میتواند برای فکر شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بیمعناست!
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق میداند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس با پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
آنگاه مرد سخنوری گفت با ما از آزادی سخن بگو.
و او(پیامبر)پاسخ داد:
در دروازه ی شهر و در کانر آتش اجاقتان دیده ام که خود را بهخاک می اندازید و آزادی خود را میپرستید،
همچنان که بر دگان در برابر فرمانروا خم میشوند و اورا ستایش میکنند،با آنکه بر دست او کشته میشوند.
آری ، در باغ معبد و در سایه برج دیده ام که آزاد ترین کسان در میان شما آزادی خود را مانند یوغی به گردن و مانند دتس بندی به دست دارند.
واز دلم خون میریزد؛زیرا که شما فقط آنگاه میتوانید آزاد باشید که حتی آرزو مردن آزادی را هم بندی بر دست و پای و خود ببینید، وهنکامی که دیگران از آزادی همچون هدف و غایت سخن نگوید.
شما آنگاه به راستی آزادید که گرچه روزهاتان فارغ از نگرانی و شب هاتان غاری از اندوه نباشند، چون این چیزها زندگی را بر شما تنگ نند ،از میان آنها برهنه و وارسته فراتر بروید.
اما چگونه باید از روز ها و شبهای خود فراتر برویدف مگر با شکستن زنجیری که در بامداد هشیاری خود برگرد ساعت نیمروز خود بسته اید؟
به راستی ،آن چیزی که شما نامش را آزادی گذاشتید سنگین ترین این زنجیرهاست،اگر چه حلقه های آن در آفتاب بدرخشد و چشمتان را خیره کنند.
مگر آنچیزهایی که باید دور بیاندازید تا آزاد شوید، پاره های وجود شما نیستند؟
اگر قانون ستم گرانه ای ست که یخواهید از میانش بر دارید ،آن قانون را به دست خود بر پیشانی نوشته اید.
این نوشته با سوزاندن کتاب های قانون پاک نمیشوذد، یا با شستن پیشانی داوران تان،اگر چه دریا را بر سر آنها بریزید.
و گر فرمانروای خود کامه ای ست که میخواهید از تخت سر نگونش کنید ، نخست آن تختی را که در درون شما دارد از میان ببرید.
زیرا که چگونه خودکامه ای میتواند بر آزادگان و سرافرازان فرامان باند،مگر با خودکامگی سرشته در آزادی آنها و بار افکندگی همراه با سر افرازی آنها؟
و اگر خواهشی ست که میخواهید از خود دور کنید ،آن خواهش را خود برگزیده اید ، کسی بر گردن شم نگذاشته اند.
و گر ترسی ست که میخواهید از دل برانید ، حای آن ترس در دل شماست،نه در دست کسی که از او میترسید.
به راستی در درون شماست که همه ی چیزها مدام دست به گردن یکدیگر دارند و پیش میروند-آنچه او را میخواهید و آنچه از او میترسید،آنچه شمارا از خود میراند و آنچه شما را به خود میکشد،آنچه در پی اش میگردید و آ«چه از او می گریزید.
این چیزها در درون شما در گردش اند،مانند روشنی ها و سایه ها مه به هم پیوسته اند .
و هنگامیکه ساهی ای محو میشود و دیگر نیست،آن روشنی که بر جا میماند سایه روشنیِ است .
و براین سان آزائی شما هنگامیکه زنجیر خود را از دست می نهد، باز خود زنجیر آزلادی بزرگتر میگردد.
آنگاه ادیبی گفت از سخن گفتن بگو.
و او در پاسخ گفت:
انسان آنگاه سخن میگوید که با اندیشه های خود در آشتی و آرام نباشد؛
و هر گاه دیگر نتواند در تنهایی دل خود بماند، در لب های خود زندگی میکند ، و صدای وسیله انصراف خاطر و گذراندن وقت است.
و بسیاری از سخنان شما اندیشه را نیمه جان میکنند.
زیرا که اندیشه پرنده ایست آسمانی، که در قفس سخن شاید به راستی بالهایش را باز کند، ولی به پرواز در نمی آید.
در میان شما کسانی هستند که از بیم تنهایی به پر گویان پناه میبرند.
سکوت تنهایی خویشتن برهنه ی آنها را در برابر چشم شان آشکار میکند از آن میگریزند .
وکسانی هستند که سخخن میگویند ، وبی آنکه بدانند و بیندیشند حقیقتی را اشکار می کنند که خود در نمی یابند.
و کسانی هستند که حقیقت را در درون خود دارند ، ولی آن را بر زبان نمی آورند .
در سینه اینگونه کسان هست که روح در سکوت آهنگین خود خفته است .
هنگامی که در راه یا در میدان بازار به دوست خود بر میخورید، بگذارید کگه روح تان لب هایتان را به جنبش در آورد و زبانتان را رهبری کند.
بگذارید صدای که در صدای شماست با گوشی که در گوش اوست سخن بگوید؛
زیرا که روح او حقیقت دل شما را نگاه می دارد ، همچون طعم شرابی که در خاطر می ماند.
هنگامی که رنگ از یاد رفته است و جامی در میان نیست … .
آنگاه جوانی گفت که با ما از دوستی سخن بگو.
و او در پاسخ گفت:
دوست تو نیازهای برآورده ی توست .
کشت زاری است که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل بر می داری.
سفره نان تو و آتش چراغ توست.
زیرا که گرسنه به سراغ او می روی و نزد او آرام و صفا می جویی .
هنگامی که او خیال خود را با تو در میان می گذارد ، از اندیشیدن «نه» در خیال خود مترس و از آوردن «آری» بر زبان خود دریغ مکن.
و هنگامی که او خاموش است دل تو همچنان به دل او گوش میدهد؛
زیرا که در عالم دوستی همهم ی اندیشه ها و خواهش ها و انتظار ها بی سخنی بخ دنیا می آیند و بی آفرینی نصیب دوست میگردند.
هنگامی که از دوست خود جدا میشوی،غمگین مشو؛
زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر میداری بسا که در غیبت او روشن تر باشد ، چنان که گوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر می بیند.
و زنهار که در دوستی غرضی نباشد ، مگر ژرفا دادن به روح.
زیرا مهری که جویای چیزی به جز باز نمودن راز درون خود باشد، مهر نیست ؛ دامی ست گسترده ، که چیزی جز بیهودگی در آن نمی افتد.
و زنهار که از هر آنچه داری بهترینش را به دوستت بدهی.
اگر او را باید که جزر روزی تو را بیند، بگذار کخ مَدِّ آن را هم بشناسد.
آن چگونه دوستی است که برای سوزاندن وقت به سراغش میروی؟
به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت.
زیرا کار او این است که نیاز تو را بر آوَرد، نه آن که خالی درون تو را پر کند.
و شیرینی دوستی را با خنده شیرین تر کن و با بهره کردن خوشی ها .
زیرا در شبنم چیزهای خُرد است که دل انسان بامداد خود را می جوید و از آن تر و تازه می گردد.
در زمان ناصر(رئیس جمهور اسبق مصر )یک سرمایه دار معروف آمریکایی به مصر آمد.یک بچه عرب پا برهنه در فرودگاه به او روزنامه ای فروخت(از هیمن روزنامه ها یاروپای)سرمایه در هر چه در جیبش جستجو کرد ،هیچ پول (مصری) نیافت که به او بدهد. بعد دلار در آورد ،ولی چون در آنجا خیلی سخت میگرفتند و کسی حق نداشتارز خارجی به دیگری بدهد؛ به خصوص د رفرودگاه و باید از طریق بانک «شانژ»کند.
کودک جرات نکرد دلار را بگیرد و گفت : من پول مصری میخواهم. سرمایه دار جواب داد ک«پس روزنامه ات را بگیر!»او نگرفت و گفتک«برو آقا!».
در حالیکه برای این بچه گدایی که از صبح تا شب میدود،تا ده تا روز نامه بفروشد،یک روزنامه ی خارجی که چهار تا پنچ تومان قیمت دارد،خیلی مهم است.سرمایه دار تکان میخورد و جستجو میکند که او کیست و کجاست و بعد به آمریکا میرود.
پس از مدتی از طرف دادگستری مصر،نامه ای برای این پسر می آید(حاکی از این که)چندین میلیارد دلار به او رسیده است؛آن سرمایه دار همه ی هستی اش را وقف او کرده بود. بعد هم در وصیت نامه اش نوشته بود: « هنوز هم نسبت به این بچه،احساس حقارت میکنم.برای این که او سخاوتمند تر از من بود چرا که من در برابر کسی که ممنونش بودم این عکس العمل را نشان دادم یعنی بدهکار او بودم و دینم را ادا کردم ولی او مرا نمی شناخت و اصلا هیچ دینی نداشت پس سخاوت مطلق کرد.بنابراین او هنوز هم از من سخاوتمندتر است!» او (سرمایه دار) ناخوداگاه عقده ای نسبت به خودش و به نفس انسان سرمایه دار پیدا می کند و با کوچکترین تحریکی لگد میزند و خود را نجات میدهد.
منبع :کتاب داستانکهای دکتر شریعتی ازعلیرضا فیروزی.
مجموعه آثار 10،13 .
یک بابایی یک روز به روستایی آمد و دید فقر ، بیماری و بد بختی های متعددی پدر مردم روستا را در آورده است ، برای آنکه علت آن را بفهمد سراغ ملای ده را میگیرد که به خوبی میدانست که مسئول همه ی مسائل اوست !
ملای ده او را به خانه میپذیرد و وقتی با خبر میشود که این آدم می خواهد – که یک روحانی نیست – جای او را در ده بگیرد اعترضی نمیکند و میگوید :«بسیار خوب مردم هرچه بگویند همان میکنیم .» فردا صبح ملای ده مردم را جمع میکند تا در انتخابات شرکت کنند . سپس رو به مردم میکند و میگوید :«ای مردم این مردک آمده و میگوید از من با سوادتر است و میخواهد به شما خدمت کند . حالا ما برای اینکه مطمئن بشیم ایشان سوادش از من بیشتر است یک امتحان میکنیم» ،سپس با دستانش خاک را صاف کرد و به مرد گفت : «روی خاک بنویس مار!» مرد هم با انگشت خود (م- ا- ر) را گذاشت و نوشت مار .
ملا گفت : «خوب حالا من مینویسم »، سپس با انگشت خود نقش یک مار را کشید با دو زبانی که از دهانش بیرون آمده . سپس به مردم گفت : «خودتان انتخاب کنید کدام مار است؟» مردم گفتند : «این که شما کشیدید اون یکی مورچه هم نیست .»سپس مردک را تا جایی که میخورد کتک زدند و از روستا بیرون انداختند .
پیرزن نود و هشت ساله ای میشناختم که هنوز دختر بود! زندگی طبقه ی متوسط ، آزادی های جنسی و توقع فوق العاده و عل دیگر ، نتیجه اش ازدواج نکردن و پیر دختر ماندن بود. آدم هایی از این نوع که از روزگار شور و شوق جنسی میگذرند و فراموش میشوند و نسل های دوم و سوم هم ندارند ، تنها میمانند و ساعت ها کنار پنجره می نشینند و ابهام افق چشم میدوزند . چهره ی این پیران منتظر ، پیران بی انتظار ، پیران نا امید و غمگین در چهار چوب پنجره ها ، از دردناکترین تصویر هایی است که میشود در اروپا دید.
نمونه ی دیگر بقالی بود که تنها دوستش ، سگ مسلولی بود . یک روز سگ را ندیدم ، پرسیدم، پیرزن آهی کشید و گفت :«دیگر سگم نیست ، مرد و من تنها شدم! می بینیم خانم یا آقایی باز نشسته ،با رفاه کامل و تامین زندگی ،تنها و بی کس است . آن وقت تنها چیزی که مانده و میتواند با او حرف بزند ، انس بگیرد ، برایش شعر بگوید و همنشین تناهی اش باشد ، قبر سگش است . زندگی مادی اینان تامین است ، اما از لحاظ روحی زندگی شان وحشتناک !
مجموعه آثار 14 ،155
یکی از نویسندگان می گوید :«من در کوکی همیشه به مادرم بد میگفتم،برای اینکه همیشه من را به رخت شویی ، به جارو کشی و به غذا درست کردن وادار میکرد و بعد هم تا میخواستم فرصتی برای استراحت داشته باشم ، میگفت :«برو درس بخوان ، مشق بنویس ، کتاب بخوان. اما خاله ی مهربانی داشتم که تا چشم مادر را دور می دید ، مرا به گردش میبرد ، اسباب بازی برایم می آورد ، شیرینی برایم میخرید و وقتی که من به خانه ی خاله هم میرفتم ، آنجا احساس آزادی مطلق می کردم و همیشه ستایشگر خاله ام بودم و سر زنش کننده مادرم.
اما حالا که بزرگ شده ام ، همیشه مادرم را ستایش می کنم ، ولی از خاله ام هیچ حرفی نمی زنم.»
اگر گروهی از افراد روشن در جامعه یی قرار بگیرند و با وضع کنونی آن جامعه مخاف باشند و آرزو مند تغییر و تحول سریع و انقلابی در بینش جامعه ، ذوق جامعه ،اعتقادات جامعه و سنت های موجود در این جامعه باشند این ها از طرف مردم ، اکثزیت نخواهند داشت .
کسانی اکثریت خواهند داشت ، که حافظ وضع موجود باشند.
مجموعه آثار26 ، 602
یکصد سال پیش، یک شهروند بزرگ آمریکایی که ما امروز زیر سایهی نمادین او ایستادهایم، اعلامیهی آزادی بردگان را امضا کرد. این فرمان پر برآیند، همچون فانوس دریایی، امیدی در دل میلیونها بردهی سیاهپوست افکند که در آتش بیامان بیداد میسوختند. سپیدهی مسرت بخشی بود که پایان شب بلند بردگیشان را نوید میداد.
امروز، یکصد سال از آن روز میگذرد، اما هنوز سیاهپوستان آزاد نیستند. پس از یکصد سال، با تاسف باید اذعان کنیم که زندگی سیاهپوستان هنوز هم اسیر بند و زنجیرهای تبعیض و جدایی نژادی است. پس از یکصد سال، در پهنهی بیکران دریای رفاه مادی آمریکا، هنوز سیاهپوستان در جزیرهی دورافتادهی فقر به سر میبرند. پس از یکصد سال، سیاهپوستان در گوشه و کنار جامعهی آمریکا، زار و نزار، خود را تبعیدیانی در کشورشان مییابند. ما امروز در اینجا گرد آمدهایم تا این اوضاع شرمآور را برملا کنیم. به یک معنا، ما در پایتخت کشور گرد آمدهایم تا «چک» مواعید خود را وصول کنیم . با نگارش متن مهم قانون اساسی و اعلامیهی استقلال، سازندگان جمهوری ما تعهدنامهای را امضا کردند که هر آمریکایی وارث آن است. این سند تعهد کرده است که حق جداییناپذیر همهی انسانها- آری، سیاهپوستان و سفیدپوستان هردو- برای زندگی، آزادی و شادمانی تضمین شود.
امروز این دیگر عیان است که آمریکا در پیوند با شهروندان رنگین پوستش در انجام این تعهدنامه کوتاهی کرده است و به جای احترام به این پیمان مقدس، به سیاهپوستان «چک» بیپشتوانهای داده؛ چکی که با عبارت «موجودی کافی نیست» برگشت خورده است.
ما نمیتوانیم بپذیریم که «بانک عدالت» ورشکسته شده باشد. ما نمیتوانیم بپذیریم که موجودی خزاین بزرگ «فرصت» در این کشور ناکافی باشد. از اینرو ما آمدهایم تا این چک را نقد کنیم، چکی که با ارایهی آن میتوانیم صاحب آزادی و امنیت عدالت شویم. ما همچنین به این مکان تقدیس شده آمدهایم تا شدت اضطرار موقعیت کنونی را به آمریکا خاطرنشان سازیم. امروز زمان آن نیست که وقت خود را صرف اقدامات تجملی مانند خونسردی یا تزریق داروی مسکن پیشرفت تدریجی کنیم. وقت آن رسیده است که وعدههای واقعی دموکراسی بدهیم. وقت برخاستن از تاریکی و گودال مهلک جدایی نژادی و گذار به جادهی روشن عدالت نژادی فرا رسیده است. امروز روز رهایی کشور از ریگهای روان بیعدالتی نژادی و کشاندن آن به زمین استوار برادری است. امروز وقت تحقق بخشیدن به عدالت برای همهی فرزندان خداست.
بی اعتنایی به موقعیت مضطر کنونی برای کشور مصیبت به همراه خواهد آورد. تابستان سوزان ناخشنودی مشروع سیاهپوستان به پایان نخواهد آمد، مگر اینکه پاییز روحبخش آزادی و برابری جای آن را بگیرد. هزار و نهصد وشصت و سه، پایان نه، بل آغازی است. اگر کشور به روال معمول خود بازگردد، آنهایی که میپنداشتند «سیاهپوستان لازم بود عقدههای خود را خالی کنند و حالا دیگر خرسند شدهاند»، با ضربت خشنی بیدار خواهند شد. مادامی که حقوق شهروندی سیاهپوستان به آنها داده نشود، آمریکا به آسایش و آرامش دست نخواهد یافت. تا زمانی که آفتاب عدالت برندمد، گردبادهای خیزش همچنان پایههای کشورمان را خواهند لرزاند.
اما سخنی هست که باید به مردم خودم که در آستانهی گرم ورود به کاخ عدالت ایستادهاند، بگویم. در روند بهدست آوردن جایگاه مشروع خود نباید مرتکب کارهای نادرست شویم. بیایید تشنگیمان را برای آزادی، با نوشیدن جام تلخی و دشمنی رفع نکنیم. ما باید همواره مبارزات خود را در کمال عزت و انضباط به پیش بریم. نگذاریم اعتراض خلاق ما به مرتبهی نازل خشونتهای جسمانی سقوط کند. همواره تلاش کنیم در بلندیهای باشکوه، زور بدنی را با توان روحانی پاسخ گوییم. منازعه جویی شگفت انگیز تازهای که جوامع سیاهپوست را فرا گرفته نباید ما را به بی اعتمادی نسبت به تمام مردم سفیدپوست رهنمون شود، زیرا بسیاری از برادران سفیدپوست ما، همانگونه که حضورشان امروز در اینجا شاهد این مدعاست، دریافتهاند که سرنوشتشان با سرنوشت ما گره خورده است. آنها دریافتهاند که آزادیشان به گونه پیچیدهای با آزادی ما بستگی دارد. ما نمیتوانیم این راه را بهتنهایی بپیماییم.
و همچنانکه در این راه گام برمیداریم، باید عهد کنیم که همواره پیش خواهیم رفت. ما نمیتوانیم به عقب بازگردیم. برخیها، از هواخواهان حقوق مدنی میپرسند، «کی راضی خواهید شد؟» ما تا روزی که سیاهپوستان قربانی وحشت غیرقابل بیان بیرحمی پلیساند نمیتوانیم راضی شویم. تا روزی که تنهای خسته از سفر ما نتوانند بستری در مسافرخانههای شاهراهها و هتلهای شهرها پیدا کنند، نمیتوانیم راضی باشیم. تا روزی که تحرک اصلی ما فقط از محلههای اقلیتنشین کوچکتر به محلههای اقلیتنشین بزرگتر است نمیتوانیم راضی باشیم. تا روزی که شخصیت و احترام فرزندان ما بسادگی با تابلوهای «ویژهی سفیدپوستان» زایل میشود، نمیتوانیم راضی باشیم. تا روزی که سیاهپوستان میسی سی پی حق رای ندارند و سیاهپوستان نیویورک برآنند که چیزی ندارند که به آن رای دهند، نمیتوانیم راضی باشیم. نه! نه، ما راضی نیستیم و راضی نخواهیم شد مگر آنکه عدالت مانند آبشار، و راستکاری چون رودی پرخروش جاری شوند.
می دانم که برخی از شما به دلیل مصیبتها و رنجهای سختی که تحمل کردهاید به اینجا آمدهاید. برخی از شما از سلولهای تنگ زندان به اینجا آمدهاید. برخی از شما از جاهایی آمدهاید که در راه آزادیطلبی خود، ناگزیر با توفانهای آزار و خشونت پلیس روبرو شدهاید. شما کهنه سربازان رنجها و محنتهای خلاقانه هستید. با ایمان به کار خود ادامه دهید که رنج و عذاب ناخواسته موجب رستگاری است.
به میسی سی پی برگردید، به آلاباما برگردید، به کارولینای جنوبی برگردید، به جورجیا برگردید، به لوئیزیانا برگردید، به محلههای خود در شهرهای شمالی کشور برگردید و مطمئن باشید که این وضعیت میتواند دگرگون شود و دگرگون هم خواهد شد.
نگذاریم در درهی ناامیدی غوطهور شویم. خطاب من امروز با شماست، دوستان من، اگرچه با دشواریهای امروز و فردا رودررو هستیم، اما من هنوز هم رویایی دارم. این رویا، رویایی است که ریشههای ژرفی در «رویای آمریکا» دارد. رویای من اینست که روزی این کشور بهپا میخیزد و به معنای واقعی اعتقادات خود جان میبخشد: «ما این حقیقت را که همه انسانها برابر خلق شدهاند آشکار و بدیهی میدانیم.»
رویای من اینست که روزی فرزندان بردههای پیشین و فرزندان بردهداران پیشین بر فراز تپههای سرخ جورجیا کنار هم سر میز برادری خواهند نشست.
رویای من اینست که سرانجام روزی ایالتی مانند میسی سی پی، ایالتی که در آتش بیدادگری میسوزد، در آتش تعدی میسوزد، به واحهی آزادی و عدالت بدل خواهد شد.
رویای من اینست که چهار فرزند کوچکم روزی در کشوری زندگی خواهند کرد که آنها را نه به سبب رنگ پوست، که با درونمایهی شخصیتشان داوری خواهند کرد.
من امروز رویایی دارم!
رویای من اینست که روزی در آلاباما، با آن نژادپرستان وحشیاش، با فرماندارش که از گالهی دهانش، عدم پذیرش مداخله در قوانین فرومیچکد، آری روزی در همین آلاباما، پسرها و دخترهای کوچک سیاهپوست خواهند توانست چون خواهران و برادرانی دست در دست پسرها و دخترهای کوچک سفیدپوست بگذارند.
من امروز رویایی دارم!
رویای من اینست که سرانجام روزی درهها بالا خواهند آمد و تپهها و کوهها پایین خواهند رفت، ناهمواریها هموار خواهند شد و ناراستیها راست؛ جلال خداوند آشکار خواهد شد و همه ابنای بشر با هم به تماشای آن خواهند نشست.
این امید ماست. این باوری است که با خود به جنوب میبرم. با این باور ما خواهیم توانست از کوههای ناامیدی سنگ امید بتراشیم. با این باور خواهیم توانست هیاهوی ناسازگاری کشورمان را به همنوایی زیبایی از برادری بدل کنیم. با این باور خواهیم توانست با هم کار کنیم، با هم دعا کنیم، با هم مبارزه کنیم، با هم به زندان رویم، با هم از آزادی دفاع کنیم، مطمئن از اینکه سرانجام روز آزادی مان فراخواهد رسید.
روزی که همه فرزندان خدا خواهند توانست سرود آزادی را با مفهومی نو بخوانند. «ای کشور من، ای سرزمین زیبای آزادی، برای توست که میخوانم. سرزمینی که پدران من در آن در گذشتند، سرزمین فخر زائران، بگذار از هر گوشه کوهساران زنگ آزادی به صدا درآید.»
اما اگر قرار است آمریکا به کشوری بزرگ تبدیل شود، این باید به حقیقت بپیوندد. پس بگذارید زنگ آزادی از فراز تپههای شگرف نیوهمشایر به صدا درآید. بگذارید زنگ آزادی از کوههای بلند نیویورک به صدا درآید. بگذارید زنگ آزادی از بلندیهای الگینی پنسیلوانیا به صدا درآید. بگذارید زنگ آزادی از فراز قلههای پر برف کوههای راکی کلرادو به صدا درآید. بگذارید زنگ آزادی از شیبهای پرکرشمه کالیفرنیا به صدا درآید.
نه تنها اینها؛ بگذارید زنگ آزادی از بلندیهای «استون جرجیا» به صدا درآید.
بگذارید زنگ آزادی از کوه «لوکاوت تنسی» به صدا درآید.
بگذارید زنگ آزادی از هر تپه و خاکریز- از هر کوهسار «میسی سی پی» به صدا درآید.
بگذارید زنگ آزادی به صدا درآید. و زمانی که چنین شد، زمانی که گذاشتیم زنگ آزادی به صدا درآید- آنگاه که گذاشتیم زنگ آزادی از هر روستا و هر دهکده، از هر ایالت و هر شهر به صدا درآید، خواهیم توانست رسیدن آن روزی را جلو بیاندازیم که در آن روز همه فرزندان خدا- سیاه و سفید، یهودی و غیر یهودی، پروتستان و کاتولیک- خواهند توانست دست در دست هم بگذارند و آن سرود قدسی قدیمی سیاهان را سردهند: «سرانجام آزادیم! سرانجام آزادیم! سپاس خداوند متعال را، سرانجام آزادیم!»
دموستنس یک خطیب یونانی است؛ بچه ضعیفی بود،خیلی شرمگین،صدایش نارسا، اندامش بی قواره؛سخن گفتن هم بلد نبود، حتی درحد یک بچه ی معمولی.درآن دوره در یونان،سوفیسم از همه قوی تر بود و سوفیست ها(سفسفطه چی ها یا سوفسطایی ها)،یعنی سخنوران بزرگ و نیرومندی که با قدرت بیان ، شب را روز و روز را شب نشان می دادند،در سیاست و قضاوت و نفوذ در افکار عموم،قدرت به دست می آورند و به نیروی استدلال و سحر کلام، بر سرنوشت جامعه و افراد حکومت می کردند.
دموستنس بچه ی ضعیف ، کم رو و یتیمی بود؛ ارثی را که از پدرش به او رسیده بود، مدعیان خوردند، برای اینکه وکلای مدافع مدعیان و غاصبین، که از همین سوفیست ها بودند،با توانایی بیان توانستند در دادگاه ،حق او غصب کنند، و غصب دیگران را حق جلوه بدهند؛ و او از ارث محروم شد.
این محرومیت که با قدرت منطق و سخن بر او تحمیل شده بود، عقده یی سخت در او ایجاد کرد و تصمیم گرفت علی رغم ضعف بدنی، ضعف زبانی ، نارسایی بیان و جاذبه ی نداشتن قیافه ،سخنوری توانا بشود که بتواند حقش را احیا کند .
برای نیل به این هدف ، به تمرین سخن گفتن پرداخت. تنها به کوهستان می رفت و در صحرایی برای«جمعیت فرضی» سخنرانی آتشین می کرد. در میان سنگ ها حفره یی غار مانند درست کرده بود، به اندازه یی که فقط خودش در ان بتواند ایستاده جای بگیرد، بر دیوار ها این غار تنگ و مصنوعی ، تیغ ها و خارها ،میخ ها و سیخ های کوچک وبزرگ و دراز و کوتاه نصب کرده بود، که وقتی ایستاده سخنرانی میکند ، دست و سر و گردن و بدنش را بیش از اندازه لازم تکان ندهد؛ اگر بیش از اندازه حرکت دهد، برخورد کند به این تیغ ها غار و مجروحش سازد،تا درست ایستادن و حرکت کردن را تمرین کرده باشد. تا اینکه دموستنس خطیب بزرگی شد،که در تاریخ به عنوان یکی از خداوندان سخنوری جهان شناخته شد. می گویند برای ایراد یکی از خطابه هایش هفت سال کار کرد!
وضع سخن گفتن ما در این زمان، درست شبیه وضعی است که ، دموستنس در آن غار سخت ، تنگ ، سنگ ،پر سیخ و میخ و تیغ،هنگام حرف زدنش داشت! هر چه می خواهیم بگوییم، ناگهان سیخی به یک جای آدم فرو می رود.
منبع:داستانکهای دکتر علی شریعتی از علیرضا فیروزی،صفحه ی ۹۷.
مجموعه اثار9،20.