پیرزن نود و هشت ساله ای میشناختم که هنوز دختر بود! زندگی طبقه ی متوسط ، آزادی های جنسی و توقع فوق العاده و عل دیگر ، نتیجه اش ازدواج نکردن و پیر دختر ماندن بود. آدم هایی از این نوع که از روزگار شور و شوق جنسی میگذرند و فراموش میشوند و نسل های دوم و سوم هم ندارند ، تنها میمانند و ساعت ها کنار پنجره می نشینند و ابهام افق چشم میدوزند . چهره ی این پیران منتظر ، پیران بی انتظار ، پیران نا امید و غمگین در چهار چوب پنجره ها ، از دردناکترین تصویر هایی است که میشود در اروپا دید.

نمونه ی دیگر بقالی بود که تنها دوستش ، سگ مسلولی بود . یک روز سگ را ندیدم ، پرسیدم، پیرزن آهی کشید و گفت :«دیگر سگم نیست ، مرد و من تنها شدم! می بینیم خانم یا آقایی باز نشسته ،با رفاه کامل و تامین زندگی ،تنها و بی کس است . آن وقت تنها چیزی که مانده و میتواند با او حرف بزند ، انس بگیرد ، برایش شعر بگوید و همنشین تناهی اش باشد ، قبر سگش است . زندگی مادی اینان تامین است ، اما از لحاظ  روحی زندگی شان وحشتناک !

مجموعه آثار 14 ،155