بنویس مار !
یک بابایی یک روز به روستایی آمد و دید فقر ، بیماری و بد بختی های متعددی پدر مردم روستا را در آورده است ، برای آنکه علت آن را بفهمد سراغ ملای ده را میگیرد که به خوبی میدانست که مسئول همه ی مسائل اوست !
ملای ده او را به خانه میپذیرد و وقتی با خبر میشود که این آدم می خواهد – که یک روحانی نیست – جای او را در ده بگیرد اعترضی نمیکند و میگوید :«بسیار خوب مردم هرچه بگویند همان میکنیم .» فردا صبح ملای ده مردم را جمع میکند تا در انتخابات شرکت کنند . سپس رو به مردم میکند و میگوید :«ای مردم این مردک آمده و میگوید از من با سوادتر است و میخواهد به شما خدمت کند . حالا ما برای اینکه مطمئن بشیم ایشان سوادش از من بیشتر است یک امتحان میکنیم» ،سپس با دستانش خاک را صاف کرد و به مرد گفت : «روی خاک بنویس مار!» مرد هم با انگشت خود (م- ا- ر) را گذاشت و نوشت مار .
ملا گفت : «خوب حالا من مینویسم »، سپس با انگشت خود نقش یک مار را کشید با دو زبانی که از دهانش بیرون آمده . سپس به مردم گفت : «خودتان انتخاب کنید کدام مار است؟» مردم گفتند : «این که شما کشیدید اون یکی مورچه هم نیست .»سپس مردک را تا جایی که میخورد کتک زدند و از روستا بیرون انداختند .