خنده دار

امیدوارم لحظات خوبی رو داشته باشید









برچسب‌ها: تصاویر خنده دار
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 5:14 توسط arsalan shapaloo|

یه روز داشتم به دوستم که بند کفشاشو درست میکرد نگاه میکردم همونطور هم خودم داشتم ساندویچ میخوردم یه دفه بجای اینکه بگم لقمه تو گلوم گیر کرده بهش گفتم بندکفش تو گلوم گیر کرده،بعد هر دو زدیم زیر خنده همونجا دوستم سوتی منو تو دفترچه اش یادداشت کرد.

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

میخواستم برم داروخانه با ماشین رفتم وقتی رسیدم ماشین رو جایی پارک کردم وقتی کارم تموم شد رفتم سمت ماشین اما دیدم کلید در ماشین رو باز نمیکنه یه چند دقیقه ای درگیر بودم اولش فکر کردم کلیده شاید مشکلی پیدا کرده اما وقتی با دقت توی ماشین رو نگاه کردم دیدم روکش صندلی ها فرق کرده یکم رفتم عقبتر دیدم اصلا این ماشین من نیست ماشینم جلوتر پارک کرده بودم خلاصه دوروبرم رو یه نگاهی کردم تا کسی منو بجای دزد نگیره …بدوبدو رفتم .

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

معلم زبان کلاس دوم راهنمایی صدام زد گفت بیا پای تخته از روی متن بخون.رفتم خوندم گفت ریپیت.گفتم چشم.۳۰ ثانیه بعد دوباره گفت repeat please.گفتم چشم.یه کم به خود ور رفتمو اینور اونورو نگا کردم یهو داد زد Repeat.منم ترسیدم گفتم خوب آقا قشنگ بگو repeat یعنی چه تا همون کارو بکنم.
تا دو هفته بیرون کلاس مینشستم.

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

یه بار که دوست شوهرم تازه از سوئد اومده بود. اومد خونه مون با خودش سوغاتی هم آورده بود. کاکائو و یه چیز شیرین که شوهرم گفت این مربای میگو هست که آقای فلانی زحمت کشیدن از سوئد اوردند. بردم خوابگاه اونجا که گفتم یکی از هم اوتاقیام گفت این مربای شقاقوله که سوغات شماله. کلی بهم خندیدند. خلاصه شوخی شوهرم شد سوتی بزرگ من.

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

تو کتابخانه ای کار می کنم که هر روز یکی از ما جلو می نشیند تا به مراجعین جواب بدهد . بقیه همکارها کتاب از قفسه می آورندد. یک روز من جلو نشسته بودم همکارهای دیگر داخل مخزن بودند. آقایی آمد گفت: ببخشید کارگراتون امروز نیومدند؟ … گفتم کدوم کارگرا؟ گفت همونهایی که کتاب از قفسه میارند از اون موقع تا حالا هر وقت جلو می- نشینم به همکارایی دیگر می گویم : کارگرام، خوب کار کنید. کلی می خندیم.

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

سلام من میخوام سوتی پسر عمومو بگم یه بار مامانم زنگ زد خونه عموم پسر عموم به جای الو گفت کیه؟؟؟ مامان ماهم باحال گفت درو باز کن ما پشت دریم پسر عموم خوشحال رفته آیفونو زده میگه بفرمایید تو و قطع کرده وقتی مامانم تلفنو گذاشت نمیتونست از خنده حرف بزنه نیم ساعت بعد زنگ زده میگه زن عمو چرا نمیاین تو ما داشتیم منفجر میشدیم

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

من تو یک کافی نت کار می کنم یه روز یه آقایی اومد گفت یه ثبت نام برای دخترم دارم اگه میشه ثبت نامش کنید من هم کارش رو انجام دادم. شب همون روز همون آقاهه با دخترش اومد مغازه من هم بعد از سلام احوال پرسی خواستم یه چیزی بگم که جلب مشتری کنیم رو کردم به یارو گفتم جواب ثبت نام دختر شما اومد یه دفعه دخترش با عصبانیت گفت کدوم دختر من که ثبت نامی ندارم مگه تو دختر دیگه ای هم داری خلاصه یه دعوایی شد ما هم هر چقدر خواستیم موضوع رو جم جورش کنیم نشد دختره هم فهمید پدرش یه زن دیگه داره ما هم یه چند تا فوش حسابی از اون آقاخوردیم

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

یه بار من رفتم باشگاه قرار بود خالم بیاد دنبالم که بریم خونه!من دم در باشگاه وایسادم تا خالم بیاد همون موقع دیدم یه ماشین که از خر شانسی ما عین ماشین خالم بود و طرف زن بود و روسریش عین ماله خالم بود.منم فک کردم اونه رفتم سوار شدم یهو دیدم زنه منو یه جوری نگاه میکنه منم یه نگا اینور و اونور کردم که دیدم خیت شدم سریع پیاده شدمو تا میتونستم دوییدم:))))

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

من یه بار با مامانمو دخترعمم داشتیم میرفتیم خونه اون یکی عمم،توراه تاکسی گرفتیم وقتی رسیدیم مامانم گفت مهدیه توحساب کن من پول همرام نیست،دخترعمم گفت زن دایی من پول ندارم،خلاصه هیچکدوم پول نداشتیم مامانم کیف پولشو نیورده بود دخترعمم توکیف پولش فقط یه سکه ۱۰تومنی بود،خلاصه راننده دید پول نداریم یه خنده ای کرد و رفت

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

ما یه بار تو کلاس داشتیم تاریخ تولد ها رو میپرسیدیم بعد من گفتم راستی تولد بابام وخالم ۱ اسفنده، بعد یکی از بچه یهو گفت یعنی دوقلو هستن؟ سوتی بدی داد ویه ۵دقیقه داشتیم روش میخندیدیم (جالب اینجاست بابا ۱۴ سال بزرگتر خالمه)

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

وقتی ۶ سالم بود مامان و بابام واسه اینکه سر به سرم بذارن بهم میگفتن یه روز یه سطل ماست آوردن دم خونمون دیدیم تو توش بودی واسه همین پوستت اینقدر سفیده منم بچه باور کرده بودم به هرکی میرسیدم میگفتم منو ازتو یه سطل ماست پیدا کردن بعدشم منفجر میشدن از خنده چقدر من مخ بودم!!!!!!!!!!!!!!!

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

یه روز رفتم سوپر مارکت آب میوه بخرم سوپر مارکتی گفت چی میخوای گفتم چی دارین گفت پرتقال و هلو و … منم خیلی باکلاس گفتم بی زحمت یه هلولو بده چند نفری که تو مغازه بودن داشتن موزایکا رو گاز میگرفتن

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

سرکار بودم ببخشید رفتم دستشویی داشتم توی آینه باتیپ وقیافم حال میکردم یهو دیدم همکارم باعجله اومد وشروع کرد به درآوردن پیرهنش بعدازاینکه درآورد گفتم ببخشید بدین براتون نگهش دارم بنده خدا از خجالت مثل لبو شد گفت حواسو میبینی فکرکردم اومدم حموم ….

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_Amir.313-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

تو خاکسپاری بابابزرگم بودیم دقیقا وقتی جنازه رو گذاشتن تو قبر همه در حال گریه کردن بودن که آخرین دائیم که کوچکترین بچه بابابزرگم هم هست در همون حال گریه و زاری برگشت گفت بابا چرا رفتی ؟ من فقط همین یه بابا رو داشتم بابا.
هیچکی نفهمید چی گفت ولی من که فهمیده بودم همون لحظه ترکیدم از خنده هم اشکم یکم در اومده بود هم میخندیدم گفتم که مگه چند تا بابا میخاستی داشته باشی؟
آقا گفتن همانا و یه فصل کتک مشتی از کل فامیل خوردن همان!سر هفتم و چهلم بابابزرگم راهم ندادن!گذشت تا سر سالش اونوقت تازه فهمیدن دائیم چی گفته بود و از من معذرت خواهی کردن!

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:7 توسط arsalan shapaloo|

من سوتی میدهم ... پس هستم ..!!!

قبل از هر چیز یه توضیح راجع به این عکس بدم ... قرار بود این عکس بعنوان لوگوی این وبلاگ انتخاب بشه .. اما اردیبهشت ماه که داشتم اینجا رو راه مینداختم، تمام آرشیوم ر و زیر و رو کردم تا پیداش کنم، اما پیدا نمیشده ..!!! تا بلاخره بعد از چند روز بیخیالش شدم و همین عکسی که میبینید شد لوگوی ما ..!!

تا اینکه چند وقت پیش این عکس رو تو وبلاگ پارسا (اسنیک خودمون!!) دیدم ..!! و بهش قضیه رو گفتم و این پارسا خان هم که مرام کشی راه انداخت!! و طی یک عملیات متحورانه این عکس رو با کیفیت کامل برام ایمیل کرد ... پارسا جان دمت گرم ..!!!

چون پیشنهاد مربوط به قضیه سوتی ها از طرف وروجک مطرح شده بود ما هم سوتی ها رو با خودش شروع میکنیم ... سودابه وقتی یکسالش بود قبل از اینکه بگه ماما بابا میگفت: کامی و هومن ..!!! این هم سوتیش ..!!!

 سال سوم دبیرستان زنگ ریاضی

معلم  بعد درس : بچه ها حالا این سوال رو حل کنید منم شروع کردم به حل کردن سوال اینقدر تو حلش غرق شده بودم که اصلا به اطرافم توجه نمی کردم نه چیزی میشنیدم نه متوجه چیزی بودم فکر و ذهن و حواسم فقط حل سوال بود انگار شده بودم فیثاغورت (حالا فک نکنی ریاضیم خوبه هااااااااااااا[نیشخند][چشمک])

همه بچه ها مثل اینکه حلشون رو معلم میبینه

معلم : برم سر مبحث بعدی..؟؟

بچه ها: آره

من همچنان تو تفکرات  خودم واسه حل مسئله سیر می کردمااااااااااااااااااااااااا

معلم : مبحث بعدی جاگزینی حروفه مثلا ... بچه هاااااااا یه حرف بگین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

4 ، 5 تا از بچه های جلو با صدای بلند: خانوم حالااااااااااااا سودابه میگه بزارین kkk ،kkkkk (البته فامیلی مو گفتنااا من اینجا

اسمم رو گزاشتم ) (من همچنان سر همون مسئله بودم و اصلا توجه نداشتم که داره چه میگزره)

همه بچه های کلاس که چه عرض کنم کل مدرسه می دونست من کامی هومی را می دوستم..!!

در همین حال بود که من سرم رو نا خوداگاه روبه معلم بلند میکنم ... چشم در چشم ... معلم : یه  حروف بگو اینجا بنویسم ...

منم با هیجان خاص با یه خوشحالی عجیب گفتم : خانوووووووووووووم بنویسین kkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkk

 یهو همه بچه ها زدن زیر خنده [خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده]

معلم هم خنده کرد و نوشت  k [لبخند][خنده][نیشخند]  من که از همه جااااااااااااااا بی خبر این جوری شد قیافه ام [تعجب][تعجب][تعجب]

گفتم: اااااااا  چرا می خندین[تعجب] مگه چیههههههههههه[تعجب] بعد بغل دستیم که یکی از دوستای خیلی صمیمیه منه اسمش الهامه من بهش

میگم الی، ...  به الی نگاه کردم گفتم چی شددددددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم تمام ماجرا رو برام تعریف کرد

من تازه فهمیدم بلهههههههههههههههههه چه سوتی دادم خودم خبر ندارم

خودمم که فهمیدم خنده ام گرفت [خنده][خنده]

البته با یه قیافه ای اینجوری [خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][زبان][خونسرد][رضایت]

 

این هم سوتی خنده دار از ساراناز ...

در رابطه با یه باری که داشتم با این بنده خدا حرف میزدم . 
گفتم شما چه جوری رفت و امد میکنید 
یه دفعه گله ای که نمیریزید خونه ادم 
انتن گوشی کم شد گفتم اخ جون گله رو نشنید 
یه دفعه باز انتن داد گفت نه نترس گله ای نمیان ...!!! آقا منو میگی انقدر ضایع شدم هنوز هیچی نشده به فامیلش گفتم گله ...!!!

ساها: آدم بمیره ولی یه همچین سوتی نده ..!!!

 این هم کامنتی از جناب "آسمونی":

سلام ساها جان ..!! من همیشه به وبلاگت سر میزنم ... اما مثل بقیه بچه های اینجا خودم وبلاگ ندارم که بهت لینک و اینا بدم ... میخوام بهت بگم خیلی کارت درسته ... دمت گرم .. من سوتی خنده داری به نظرم نمیرسه .. اما دلم میخواد اون دو تا داستان "میرزا عبوس خان" رو از طرف من بزاری ...!!!

ساها: البته من خیلی دلم میخواست بیشتر با این دوستمون آشنا بشیم که متاسفانه دیگه خبری ازش نشد .. اما راجع به دو تا پست مربوط به "میرزا عبوس خان" چون حجمش زیاده من فقط لینکش رو میزارم و هرکی خواست دوباره بخونه .. روش کلیک کنه ...

برگی از تاریخ ... خاطرات میرزا عبوس خان قشنگ الدوله ..!!! .... اینجا کلیک کنید

یه سوتی هم از خودمون که تو عمرمون چیزی که زیاد دادیم، سوتی بود ..!!!

با استادمون رفته بودیم بازدید یکی از کارگاهها و استادمون یکجا یک اشتباه لپی داد که من یادم نیست ولی یکی از بچه ها بل گرفت و بلند تو جمع سوتی حضرت استاد رو بهش یادآوری کرد استاد هم با گلایه به پسره گفت: حالا مگه خودت هیچوت تو زندگیت سوتی ندادی..؟؟!! که بنده حقیر غفلتا تلنگم در رفت و گفتم : استاد این بابا خودش در اثر سوتی بدنیا اومد ..!! که همه بچه ها زدند زیر خنده .. در همین حالت به جمله من هم فکر میکردند و کم کم حالت خنده ها عوض شد و نگاهها به طرف من چرخید، که من هم که کم کم داشت دوزاریم میافتاد که عجب تیکه ناجوری انداختم!! بلافاصله ادامه دادم: آخه قرار بود مستقیم ببرندش بهشت!! ولی فرشته ها سوتی دادند و این آقا هم به دنیا اومد ..!!!

دوباره حالت نگاهها به حالت اولیه بازگشت و ما هم یه نفس راحت کشیدیم ..!!!

 

گفتیم هر کی سوتی خنده دار، داده برامون بفرسته .. یادمون رفت بگیم سوتی ها کوتاه باشه ..!! که جناب "علی سلطان" برامون داستان 1000 صفحه ای فرستاد ..!!

داستان شب عروسی و سوتی علی سلطان...
شب بود ساعت 11:30 همه خاندان دور هم جمع بودیم، طایفه عروس اونطرف باغ بودن طایفه داماد هم که ما بودیم اینطرف.
اون موقع من 14 سالم بود و طبعا با برو بچز فامیل شیطنت.
خلاصه عروسی پسر عمومون بود و ما سنگ تموم گذاشته بودیم. نارنجک دستی، فشفشه هوایی، ترقه و ... .
مجتبی و احمد که رفیقای فابریکم بودن یه پیشنهاد دادن که دهنم تا یه دقیقه باز مونده بود و روتون به دیوار در حال سرریز شدن.
فکر کن یه باغ بزرگ ، 400 نفر از بزرگ و کوچیک خاندان عروس و دوماد، شب به این مهمی و از همه مهمتر چهره دیدنی عروس داماد و عواقب لو رفتن ما توسط ستون پنجم (که معمولا یکی از خودمون بود!!!). عروسی پسر عموی عزیزم بود اما این کودک درون پدر سوخته ولمون نمیکرد!!!!! عجب لذتی داشت!!! اگه بدونید چه حالی میده نیم وجب بچه (ضربدر سه) یه مجلس به این بزرگی رو بهم بریزه.
مجتبی از قبل کابلی که به باغ وارد میشد و محلش رو بررسی کرده بود. فیوز پشت یه دیوار کوتاه وصل شده بود و داخل یک تو رفتگی بود.
احمد هم لوازم و ابزار کار رو اماده کرده بود. من هم طبق معمول وظایف سنگین رو بر عهده داشتم، (ترکوندن فیوز!!!! WOW)
از لحاظ مکانی تو دید دشمن نبودیم اما بعد از انجام عملیات حتما مسئولای باغ میان تو موقعیت ما و از طرفی ما که تو فامیل پرونده دار بودیم و بلا شک مظنون درجه یک میشدیم.
در هر صورت باید فیوز ترکونده میشد و اگه نمیشد تا کلی وقته با خودم درگیر میشدم که چنین موقعیت نابی رو از دست دادم

احمد گفت هیچ کس به جز ما نارنجک دستی نداره پس همه به ما شک میکنن اما مجتبی که به اسکولی احمد نبود گفت: عزیزم قرار نیست مردم فکر کنن با نارنجک دستی ترکیده، باید به نظر بیاد خودش ترکیده. و من هم که از همه بیشتر حالیم بود نگاهی عاقل اندر سفیه به اون دوتا کردم!!! (جذبه رو داری؟)
زمان رسیدن مسولان باغ به موقعیت رو توی تاریکی بعد از انفجار 20 تا 30 ثانیه پیش بینی کردیم. زمان کافی برای رد شدن از دیوار رو داشتیم اما برای محکم کاری چندتا گونی سیمان که اونجا بود روی هم گذاشتیم. عملیات داشت به لحظات حساسش میرسید قلبمون مثل تلمبه میزد!!!!!
احمد رفت اونطرف دیوار و ماشین رو روشن کرد با درهای باز!!!! (عملیاتو صفا میکنی؟؟!) مجتبی هم کنار من بود و داشت از ترس میمرد اما با کلی ادعا میگفت اگه میترسی بده من!!!! چشمتون شب بد نبینه!! اونطرف باغ 400 نفر دارن شب عروسی رو خوش میگذرونن، ته باغ هم 3 تا نبم وجبی میخوان خوش بگذرونن!!! اونم چه خوش گذروندنی! قلبم داشت میافتاد توی پاچم هر جور فکرشوم میکردم میترسیدم. به مجتبی گفتم حاضری؟ جواب مثبت بود!! اما (جواب دلم منفی!) نارنجک نیم کیلویی رو بردم عقب و با تمام قدرت به طرف فیوز پرتاب کردم!!!!! بومب!!!! جیزویزجیزشسپچبجچشجسی
جلوی چشمم یه لحظه بهشتی نورانی مجسم شد. (خودمونیم داشتم لباس شب عروسی رو تبرک میکردم) یدفعه دیدم مجتبی داره منو میکشه طرف دیوار. گفت علی حواست کجاس؟ به خودم اومدم همه جا تاریک تاریک بود و جیغ خانما و همهمه آقایون کم کم در حال بلندتر شدن بود. سریع پریدیم اونطرف دیوار ( مثل این فیلمای خارجکی پریدیم تو ماشی، درها رو بستیم و دِ بگاز....) باور کنید دست و پام مثل بید میلرزید البته مجتبی و احمد بد تر از من. نمای بسته باغ خیلی دیدنی شده بود خاموش خاموش!
پنج دقیقه توی خیابون جلوی باغ با ماشین دور میزدیم و منتظر حضور داداش خان بودیم. دیدیم خبری نشد گفتم بچه ها آبا از آسیاب افتاده ماشین رو پارک میکنیم و میریم تو اگه کسی پرسید راستشو میگیم که ماشین سواری میکردیم نهایتش یه پس گردنی از داداشم میخورم. کاش فقط یه پس گردنی بود ... خواستیم یه چشمه از دست فرمونمون رو نشون بدیم، بر رو بچ به افتخارتون یه پارک میلیمتری .... دریشچجیچج ..... پارک میلیمتری همانا و شکستن آینه بغل همانا ... گندی بود که زده شد چاره ای نبود دیگه. با ترس و لرز رفتیم تو باغ. سیم کشی که به کل داغون شده بود اما با موتور برق روشن کرده بودن. داداشم رو دیدم یه نگاه معنا داری به ما سه تا کرد و میخواست یه چیزی رو بهم حالی کنه، رفتم بین جمع پدرم و عمو هام، دیدم بابام اخماش تو همه ... همین که منو دید گفت برو بیرون باغ کارت دارم.
رفتیم بیرون. بابام اومد دستشو گذاشت زیر چونم و گفت: پسره بی عقل این چندمین بارته که از این دسته گلها به آب میدی؟؟!! ...
پس تو کی مبخوای آدم بشی؟... آخرش یه بدبختی رو دستمون میزاری. نمیگی با این کارات بیچارمون میکنی؟؟!!..
منم که جلوی احمد و مجتبی خیلی ضایع شدم (و ایده ی کار از اونا بود) رفاقت رو گذاشتم کنار و گفتم: ب .ب با بابا به خو دددا مجتبی گفت، من ففقط میخواستم فیوز رو قطع کنم اما اون گفت بترکونیمش حالش بیشتره ......
یه لحظه بابام دهنش مثل غار باز شد!!!! ستاره گنجیشک لولو ... عجب سیلی محکمی خوردم جاتون خالی بابام گفت میخوای بگی فیوز رو تو ترکوندی پسره ( ... )؟ گفتم: پس چه دلیلی داره که من اینجام؟ گفت: آینه بغل ماشین ... (یه لحظه نفهمیدم چه گندی به بار اورده بودم ...) مجتبی و احمد با نگاهشون صدتا فوش خیلی بد بهم دادن و من هم تو دلم گفتم خاک بر سرت علی! به این زودی خودتو لو دادی ساده لوح ؟ خاک بر سرت. عجب سوتی بدی دادی. بابام گفت: تا چیز دیگه نگفتم از جلو چشمام دور شو، هر چی بود عروسی پسر عموت بود بی غیرت! حالا .... (مورد داشت) این بود بزرگترین سوتی که در طول 17 سال زندگی پربار خداوند متعال نصیبم کرده بود. ولی خودمونیم عجب سوتی بزرگی...

 ساها: علی جان!! بنده یک کارت دعوت دارم برای عروسی ساراناز و هرکی رو که دلم بخواد میتونم با خودم ببرم ..!! از همین الان بگم شما هم دعوتی ... حتما اون دوستان اراذل و اوباش رو هم با خودت بیار ..!!!

یکبار دیگه از همه دوستانی که در این طرح شرکت کردند ممنون و تشکر ... طرح "پیامکی به خدا" هم فراموش نشه ها ..!!

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:5 توسط arsalan shapaloo|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت