سه هم زبان
عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند
و ما سه تن ، بی آن که با هم باشیم ،
با هم تنهاییم .
و زمان ، ما سه هم زبان را نیز
یک در حصار قرنی جدا
زندانی کرده است !
"دکتر شریعتی"
... زندگی برای همه است
عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند
و ما سه تن ، بی آن که با هم باشیم ،
با هم تنهاییم .
و زمان ، ما سه هم زبان را نیز
یک در حصار قرنی جدا
زندانی کرده است !
"دکتر شریعتی"
خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،
آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،
آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،
آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،
آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند
و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،
سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،
تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…
تا تنها امیدم تو شود
چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :
تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم
این چگونه سوگندی است؟ چرا همیشه منم که به فداکاری نیازمندم؟ چه کسی فداکاری می کند؟ چه کسی محتاج گذشت است ؟ اگر بنا است که عواطف انسانی باید قربانی منافع مادی گردد چرا مظهر نخستین تو باشی و دومین من؟ مگر تو از من بهتری ؟ مگر تو از من به این دین مؤمن تری؟ مگر تو صبرت از من بیشتر است ؟ مگر من از تو دنیا پرست ترم؟ مگر آنگاه که حقیقت و مصلحت با هم مغایر شدند حتما این توئی که اولی را و این منم که دومی را باید بر گزینم؟
از این سوال های رنج اور بگذریم.
اما سؤال های دیگری باز به من هجوم می آورد : از آنجا که خواستن یا نخواستن مطرح است ، سفارش ، خواهش، دستور یا پیشنهاد معنی دارد و بع جا است. اما در جایی که سخن از توانستن و نتوانستن است این کلمات همه معنایش را از دست می دهند. به کسی که زندانی است و در زندان نیز به زنجیرش بسته اند سوگند دادن که به خاطر من که در این شهرم ممان و اگر جای دیگری آزادتری آنجا را انتخاب کن سوگند خنده اوری است ، بلکه گریه اوری ! که او مگر نمیداند من چرا اینجا مانده ام ؟ که او مگر نمی داند که نمی توانم بروم؟ که این سوگند دادن که برو جز انکه زنجیر را به یادش آوری و نمیتوانم را به او بنمایی چه سودی میتواند داشت؟
هر موجودی د رطبیعت "آنچنان است که باید باشد" و تنها انسان که هرگز آنچه که باید باشد نیست،آدمی هر چه روح میگیرد و هرچه از آنکه "هست" فاصله می یابد ، از آنکه"باید باشد" نیز دورتر میشود و این است که هرکه متعالی تر است، از وحشت ابتذال ، هراسناک نر است و از بوند خویش ناخشنودتر و یان است فرق میان انسان و حیوان.
منبع:کتاب کویر دکتر شریعتی.
به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند)
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب هایم و نوشته هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد ...
"در آغاز هیچ نبود ،کلمه بود ، وآن کلمه خدا بود”.
و"کلمه" بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ،چگونه میتوان بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ،
و با "نبودن" چگونه میتوان "بودن"؟
وخا بود وبا او عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفایی هست برای "گفتن"،
که اگر گوشی نبود؛ نمیگوییم.
و حرفایی هست برای "نگفتن"؛
حرفایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آورند.
حرفایی شگفت، زیبا اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه ی حرفایی هست که برای نگفتن دارد،
حرفای بی تاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش،هر یک ،انفجاری را به بند کشیده اند؛
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند ... .
اینان هماره در جستجو ی "مخاطب" خویشند،
اگر یافتند ، یافته میشوند ...
... و
در صمیم "وجدان" او،آرام میگیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند،
و اگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش میکشند دما دم ،حریق های دهشتناک عذاب برمیافروزند.
و خدا،برای نگفتن حرفایی بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج میزد و بی قرارش میکرد.
وعدم چگونه میتوانست "مخاطب" او باشد؟
هرکس گمشده ای دارد، وخدا گمشده ای داشت.
هرکس دو تاست،وخدا یکی بود.
و یکی چگونه میتوانست باشد؟
هرکسی، به اندازه ای که احساسش میکنند،"هست".
هر کسی را نه بدان گونه که "هست " احساس میکنند،
بدانگونه که "احساسش" میکنند،هست .
انسان یک لفظ هست،
که بر زبان آشنا میگذردف
و "بودن" خویش را از زبان دوست میشنود.
هر کس "کلمه"ای است :
که از عقیم ماندن میهراسد ... .
منبع :کتاب دفترهای سبز دکتر شریعتی
امیر از او پرسید:"چه بر سرت آمده"
مرد در پاسخ گفت:"ای امیر،پیشه ی من دزدیست،امشب که برای دزدی به دکان صراف رفتم،وقتی که از پنجره بالا می رفتم اشتباه کردم وداخلدکان بافنده شدم،در تاریکی روی دستگاه بافندگی افتادم و چشمم از کاسه در آمد.اکنون ای امیر میخواهم داد من را از مرد بافنده بگیری."
آن گاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت:"ای امیر ،فرمانت رواست.سزاست که یکی از چشمان مرا در آورند.اما افسوس من به هر دوسو ی چشمم نیاز دارم تا هر دو سو ی پارچه ای را که می بافم را ببینم.ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد و در کار و کسب او هر دو چشم لازم نیست."
امیر کس در پی پینه دوز فرستاد.پینه دوز آمد و یکی ا زچشمانش را در آوردند.
و عدالت اجرا شد.
منبع :کتاب پیامبر و دیوانه از جبران خلیل جبران به ترچمه ی نجف دریابندری.
روزگاری که برای جیم ران کار میکردم و بایدپانصد نفر را راضی میکردم که بلیت سمینارهای او را بخرند، روزانه مجبور بودم که سه بار سخنرانی کنم تا با تعداد بیشتری صحبت کنم و راضیشان کنم که به این سمینار بیایند. در حالی که دیگر همکاران من ، هفته ای یک بار سخنرانی میکردند و سعی داشتند که مشتری هایی برای سمینار دست وپا کنند.
آنها در طول سال، چهل و هشت بار سخنرانی میکردند و من ، روزانه سه سخنرانی.یعنی هر هفته،من بیست و یک بار سخنرانی داشتم و در هر ماه،به اندازه دو سال آنها تمرین میکردم.طبیعی بود که من با این شدتی که تمرین میکردم و مجبور بودم که سخنرانی کنم ، هر یال به اندازه بیست و دو سال آنها پیشرفت میکردم. من هم سخنرانی های خود را خراب میکردم و گاهی نمی توانستم به خوبی این کارا را انجام بدهم، اما این حجم از تمرین ها ،باعث شد که بسیار بیشتر از دیگران پیشرفت کنم به این سطح از مهارت برسم؛جوری که دیگران فکر کنند که من ،چنین مهارتی را مادر ذادی داشته باشم."
آری تکرار چنین میکند؛از انسانی معمولی،پلی به مقصد انسانی فرا معمولی و غیر عادی که دیگران با چشم تحسین حسرت به او نگاه میکنند،انگار که جادوگری دیده باشند از سرزمینی دیگر .
منبع:مجله موفقیت.